این هورمونهای دوست نداشتنی - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
برای نزدیکترین آدمهای زندگیم درد و دل میکنم و چند دقیقه نگذشته حس میکنم چقد ضعیف جلوه کردم جلوشون. برای نزدیکترین آدم زندگیم نمیتونم شرایط رو توضیح بدم. در حد توانم توضیح هم که میدم واکنش مورد قبول
آدم ها (2) - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
سخن بزرگان (2) - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
بهش گفتم دلم میخواد برم چتریهامو کوتاه کنم، اما مادربزرگ درونم اجازه نمیده. گفت برو بزن، هر چی سنت میره بالاتر مادربزرگِ پیرتر و خرفت تر میشه ها :)
رشد - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
دیروز ح زنگ زد و بعد از مدت ها نیم ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم. ازم در مورد موضوعی مشورت گرفت، از ادمیشن هاش و فرایند فرسایشی که طی کرده و ... تعریف کرد. با هم خندیدیم، حرف های گاها جدی و تلخ زدیم و شاید بیشتر از همیشه سعی کردم از احساس واقعیم بهش بگم، بگم که چقدر برام آدم مهم و دوست داشتنی هست. بهش...
تا حالا شده حس کنی کاش دنیا تو این لحظه متوقف بشه؟ - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
دیروز یه روز کاملا معمولی بود، صبح رفته بودم کتابخونه، ناهار خورده بودیم، من قرمهسبزی فریزشدهی مامان و الف مرغ دستپخت باباش. چای بعدازظهرمون رو توی جای همیشگی نوشیده بودیم و الف رفته بود که به کلاس زبان فرانسهاش برسه. منم یک ساعت بعد وسایلم رو جمع کرده بودم تا به قرار ساعت 6:30ام برسم. هیچ موقع اون ...
Sorry I could be so blind - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
از کلاس برگشتم، ع 2 روزه از تبریز برگشته و من هنوز درست حسابی ندیدمش، دم در ایستاده، بغل و بوسش می کنم، لپش سرخ میشه، می خنده. هنوز کفش هامو درنیاوردم که شروع می کنه با ذوق از جلسه ی امروز کلاس تصویرسازیش صحبت کردن. میام تو، لباسام رو عوض می کنم، روی تخت لم میدم و به گوشیم ور میرم، ع هنوز داره تعریف...
دور باید شد، دور - تاریخ: 1397/1/8 ساعت: 18:13
الان 2 هفته است با خودم میگم دختر کاش میشد یه کوله برداری، یه بلیط قطار بگیری و بری، فقط بری و دور بشی از همه چی. ارتباط برقرار کردن با آدم ها ازم انرژی می گیره، خوبه ها، اما خستم می کنه، مستهلکم می کنه، این که همش باید همه چی رو care کنی... اما نشد، یعنی خب به گزینه های ممکن فکر کردم و در نهایت کسی...
آرزوهاتو بغل کن... - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
دیشب گفتم دختر تو باید فردا رو بترکونی، وگرنه حالا حالاها سرپا نمیشی. امروز از خودم و ارائهام راضی بودم، با این حال که از بس سعی کردم بلند و با صلابت حرف بزنم، آخرش دیگه نفس کم آورده بودم، با این که اونقدر گرم شده بودم که از وقت تعیین شده تجاوز کردم، اما از خودم راضی بودم. استادم ازم راضی بود و برق ...
از سری سر و ته ندارها (2) - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
طبق معمول پشت چراغ سر جهان کودک ترافیک بود و اتوبوس میلی متری حرکت می کرد. این خط اتوبوس معمولا خلوته. متوسط سنی مسافراش هم 50 سال هست. یه خانم میانسال روبروم نشسته و داره چرت میزنه. من در اصل نباید از این مسیر میومدم، اما اونقدر توی بی آرتی حواسم پرت بود که ایستگاه مترو رو رد کردم و مجبور شدم ته خط...
منی که من است - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
1. دور میز نشستیم و صدای قهقههامون فضای رستوران رو پر کرده. الف مدام سیگار میکشه، چندین بار گوشیش زنگ میخوره و این بین همراه با ما یا شاید بلندتر قهقهه میزنه. وقتی میاییم بیرون، وقتی تعداد بچهها کمتر و کمتر میشه، تازه میگه چقد حالش بده. غبطه میخورم بهش. به این که اونقدر هوش هیجانی بالایی داره که میت...
آدم ها (1) - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
با عجیبترین، غیر قابل پیشبینیترین، رکترین و بی ملاحظهترین آدمی که تا حالا شناختم، قرار کتابخونه گذاشتم. ?what am I doing with myself + فکر کنم به بزرگترین چالش ارتباطی زندگیم تبدیل بشه!
بوی خاک بارون خورده و برگ های تازه لطفا - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
1. همش حس می کنم دارم اشتباه میرم یه جایی رو، وسواس بدی به جونم افتاده. در عین حال که همه چی خوب و معمولی به نظر میرسه اما...xa0 با دو تا میم مشورت کردم، خیالم رو کمی راحت کردند که چیزی این وسط غلط نیست. امیدوارم کار به مشورت با میم سوم نرسه:)) 2. حالم از این همه وابستگی مالی تو این سن و سال بهم میخ...
?But didn’t we have fun - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
لیست اقلام گمشدهی هفتهی پیش: 1. شارژر ( واقعا تقصیر من نبود، هنوز هم نمیدونم چجوری گم شد:| ) 2. کارت کتابخونه ( دیروز رفتم المثنی گرفتم:( ) رسوای عالم شدم اصلا. امروز توی راهروی دانشکده ایستاده بودیم. یهو کسی رو پشت سرم حس کردم، برگشتم دیدم الف' داره زیپ کولهام رو میبنده و با نگاه عاقل اندر سفیه میگ...
پلی لیست اونسنس برای روزهای خاکستری - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
امروز از صبح که پاشدم حالم خوب نبود، اومدم کتابخونه. هیچ کدوم از بچه ها نمیان. همین باعث میشه بیشتر و بیشتر برم توی خودم و غرق بشم. هر خط از مباحث امتحان مزخرف فردا رو که میخونم میخوام بالا بیارم. تاریخ رو چک می کنم، بله درست حدس زدم! میرم ناهار، برای خودم سالاد می گیرم تا با جوجه ی مونده ی دیروز بخ...
ببار دیگه لعنتی - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
امروز بعد از بحثی که با ع و م داشتیم، با حال خراب و سرگردونی اومدم سالن مطالعه. یه چیزی چند هفته بود ذهنم رو مشغول کرده بود اما نرفته بودم سراغش، یه ذره سرچ کردم و به نتایج وحشتناکی رسیدم. حقیقتا خیلی حالم بده، خیلی... اگه این قانون ...می رو 6ماه پیش می دونستم، خیلی اوضاع میتونست بهتر باشه الان، شای...
چرا با ناز و با افسون و لبخندی - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
چه خوبه که میدونی چه آهنگی برام بفرستی ^_^ بشنویم + مرض کار مفید کردن دیگه چیه که افتاده به جونم:-/xa0 ++ استاد زبانِ جدیدم رو دوست ندارم:(( +++ لعنت به هم اتاقی که خیار دوست نداره، حالا من تا خونه باید دل درد بکشم:'(xa0
از سری سر و ته ندارها (3) - تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 15:01
1. سرمو به شیشهی در مترو چسبوندم، هنذفری توی گوشم هست و صدای آهنگ بلنده. خانم کناریم بهم میزنه، سرمو که برمیگردونم، یه دست که از اون عقب دراز شده و یه کیسه شکلات جلوم میبینم، امروز پنجشنبه است، سریع دوزاریم میفته که برای چیه. میگم ممنون و دوباره سرمو به شیشهی خنک میچسبونم. به این فکر میکنم که تا یک ...
از سری سر و ته ندارها (1) - تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 18:19
حدود ساعت 10 خسته و کوفته از راه رسیدم.از صبح دانشگاه و کلاس زبان بودم، گرسنه بودم و اگه قهوه و کیک قبل کلاس زبان نبود، تا حالا از حال رفته بودم. اما همه ی خستگی ها و فکر و خیال ها رو ریختم بیرون و با شوق در رو باز کردم و بلند سلام کردم. همون موقع ورود، گل جدید س، توجهم رو جلب کرد و ذوقم رو نسبت بهش...
کولی - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:52
1. دیشب تازه فهمیدم چه غلطی کردم و عمق فاجعه برام روشن شد. متاسفانه هفتهای 3 بار به مدت 1 ماه و نیم قراره این وضع تکرار بشه. 2. فکر میکردم همه چی جدی تر از این حرفا باشه.یعنی برای من جدی بود. راستش بعد از این همه کلاس زبان مختلف رفتن، قبل از کلاس استرس داشتم. اما بعد فهمیدم خبری نیست و همه چی مثل جا...
فکر کنم باید دوباره بشینم آنشرلی ببینم و باهاش همذات پنداری کنم:) - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:52
1. من که توی دانشگاه قبلی جزو سادهترین دانشجوها بودم، اینجا بین این همکلاسیهای جدیدم جزو قرتیترین افراد حساب میشم. جدا با اینکه لباسهای پوشیدهای میپوشم اما گاهی اوقات احساس معذب بودن میکنم، اینا چرا فکر میکنن فقط باید مانتوی مشکی بپوشن؟ من که بیشترین وقتم توی دانشگاه و کتابخونه میگذره چرا باید خودم ...

برچسب‌های مرتبط

از نشانه های بارداری | از نشانه های ظهور امام زمان | از نشانه های آوایی در جدول | وای از آذر | واي از آذر | نارنجی پوش | نارنجی همان سیاه است | عزیزترین دنیا | عزیزترین عزیز دنیا | عزیزترین داداش دنیا