روز اول دانشگاه خود را چگونه گذراندید؟

متن مرتبط با «از نشانه های آوایی در جدول» در سایت روز اول دانشگاه خود را چگونه گذراندید؟ نوشته شده است

از رنجی که میبرم

  • نیلوبلاگ

    از نظر روحی به این احتیاج دارم که منتظر امضای کسی نباشم، منتظر هیچ نوتیفی نباشم،نخوام با جملههای مالشی(شما بخوانید مودبانه و التماسی) کارهام رو پیش ببرم، کارهایی که انجامش وظیفهی طرف مقابله. از نظر جسمی به این احتیاج دارم که چشمام 24ی به اسکرینهای متعدد زل نزنه وماتحتم از فشار نشستن طولانی خلاص بشه. گ... بزنن در تحصیلات تکمیلی توی این مملکتو بابا. گ... بزنن. +این وبلاگ به غرنوشتها تغییر ماهیت داده است....

    ادامه مطلب
  • خوشا فصلی که دور از غم...

  • نیلوبلاگ

    خوشا فَصلی کِه دور از غمهَمَه کَه شُنَه وا شُنَهدَست وا دَست، سایَه وا سایَهشارَفتَه خُنَه وا خُنَه آقای مهدی ساکی چه کردی با این آهنگ با دلم. خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن دوست دارم نوشتن توی وبلاگ روجدی شروع کنم......

    ادامه مطلب
  • از عجایبِ روزگار

  • نیلوبلاگ

    هیچ موقع فکر نمیکردم مهمترین مسائل زندگیم توییه شب به شدت بارونی، توی یه فستفودی 10متری، نبش میدون آرژانتین، درحال به دندون کشیدن مرغ سوخاری تعیین بشن.ترسناک نیست؟...

    ادامه مطلب
  • از من دیگر اثری در آینه نیست

  • نیلوبلاگ

    خب دو هفته تموم شد:) اونجوری که پیش بینی کرده بودم نگذشت، همون اوایل کار فهمیدم که رویکردم اشتباهه. فهمیدم که یک عمر خودم رو در نقش قربانی در نظر می گرفتم و الان هم دارم همون رویه رو تکرار می کنم. در ...

    ادامه مطلب
  • از رنجی که میبریم

  • نیلوبلاگ

    تیپیکال خانواده ی ایرانی اینه که تا وقتی توی خونه ی ما داری زندگی می کنی اختیارت دست ماست، تا ازدواج کنی و بری خونه ی شوهر. که در اینجا باید اشاره کرد که مفهوم نهانش اینه که اون موقع هم اختیارت دست شو...

    ادامه مطلب
  • از سری سر و ته ندارها (4)

  • نیلوبلاگ

    سه روز هست که اومدم توی اتاق جدید، اتاقی که برای یک ماه و نیم مهمونش هستم. روز اول که به مرتب کردن وسایل و بشور و بساب بعد از سفر گذشت، روز دوم رو هم از صبح تا شب بیرون بودم، اما امروز از خواب بیدار ش...

    ادامه مطلب
  • در وصف نبودنها

  • نیلوبلاگ

    همیشه غروبهای عاشورا خونهی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکییکی وسایلشون رو جمع میکردند و سوار ماشین میشدند میرفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم. مثل اینکه قراره بقیهی زندگیم غروب عاشورای خونهی مادربزرگ باشه... + کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدمهای دیگهای بودیم. ++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه......

    ادامه مطلب
  • این هورمونهای دوست نداشتنی

  • نیلوبلاگ

    برای نزدیکترین آدمهای زندگیم درد و دل میکنم و چند دقیقه نگذشته حس میکنم چقد ضعیف جلوه کردم جلوشون. برای نزدیکترین آدم زندگیم نمیتونم شرایط رو توضیح بدم. در حد توانم توضیح هم که میدم واکنش مورد قبول...

    ادامه مطلب
  • از سری سر و ته ندارها (2)

  • نیلوبلاگ

    طبق معمول پشت چراغ سر جهان کودک ترافیک بود و اتوبوس میلی متری حرکت می کرد. این خط اتوبوس معمولا خلوته. متوسط سنی مسافراش هم 50 سال هست. یه خانم میانسال روبروم نشسته و داره چرت میزنه. من در اصل نباید از این مسیر میومدم، اما اونقدر توی بی آرتی حواسم پرت بود که ایستگاه مترو رو رد کردم و مجبور شدم ته خط پیاده بشم و سوار این اتوبوس بشم و حالا این ترافیک لعنتی به پستم بخوره. جدیدا حسابی حواس پرت شدم و روزی حداقل 1 وسیله گم می کنم، دیگه صدای بقیه هم دراومده و عاشق صدام میزنن. اتوبوس نیش ترمز میزنه. اون طرف خیابون یه زوج جوون رو میبینم که از ساختمون شرکتی میان بیرون. منتظر تاکسی ایستادند. دختره بلند بلند حرف میزنه و حسابی تکون میخوره و جنب و جوش داره، پسره هم با شدت کمتری بهش واکنش میده. اینقدر حالش...

    ادامه مطلب
  • بوی خاک بارون خورده و برگ های تازه لطفا

  • نیلوبلاگ

    1. همش حس می کنم دارم اشتباه میرم یه جایی رو، وسواس بدی به جونم افتاده. در عین حال که همه چی خوب و معمولی به نظر میرسه اما... با دو تا میم مشورت کردم، خیالم رو کمی راحت کردند که چیزی این وسط غلط نیست. امیدوارم کار به مشورت با میم سوم نرسه:)) 2. حالم از این همه وابستگی مالی تو این سن و سال بهم میخوره. هر دفعه که یه پیشنهاد کاری رو رد می کنم عذاب وجدان می گیرم. اصلا نمیدونم چی درسته و چی غلط. این شک لعنتی، این مقصد نامعلوم... 3. کسی که وسط زمستون، دلش هوای بهار کنه، باید چیکار کنه؟...

    ادامه مطلب
  • پلی لیست اونسنس برای روزهای خاکستری

  • نیلوبلاگ

    امروز از صبح که پاشدم حالم خوب نبود، اومدم کتابخونه. هیچ کدوم از بچه ها نمیان. همین باعث میشه بیشتر و بیشتر برم توی خودم و غرق بشم. هر خط از مباحث امتحان مزخرف فردا رو که میخونم میخوام بالا بیارم. تاریخ رو چک می کنم، بله درست حدس زدم! میرم ناهار، برای خودم سالاد می گیرم تا با جوجه ی مونده ی دیروز بخورم. دارم فکر می کنم عصر هم هات چاکلت بگیرم ببرم اونجایی که چند روز پیش کشف کردیم، بخورم.راستش من نسکافه ی زهرمار خودم رو به همه ی این نوشیدنی ها ترجیح میدم، اما سر صبح که پست فیلوسوفیا رو خوندم نمیدونم چرا یهو هوس کردم. داشتم از رستوران برمی گشتم و خودم رو دلداری میدادم که شب هم تو راه برگشت برای خودم نرگس میخرم که شخصی رو دیدم که قاعدتا الان باید توی کرمانشاه مشغول خدمت سربازی باشه!!! کنار حوض ا...

    ادامه مطلب
  • چرا با ناز و با افسون و لبخندی

  • نیلوبلاگ

    چه خوبه که میدونی چه آهنگی برام بفرستی ^_^ بشنویم + مرض کار مفید کردن دیگه چیه که افتاده به جونم:-/ ++ استاد زبانِ جدیدم رو دوست ندارم:(( +++ لعنت به هم اتاقی که خیار دوست نداره، حالا من تا خونه باید دل درد بکشم:'(...

    ادامه مطلب
  • از سری سر و ته ندارها (3)

  • نیلوبلاگ

    1. سرمو به شیشهی در مترو چسبوندم، هنذفری توی گوشم هست و صدای آهنگ بلنده. خانم کناریم بهم میزنه، سرمو که برمیگردونم، یه دست که از اون عقب دراز شده و یه کیسه شکلات جلوم میبینم، امروز پنجشنبه است، سریع دوزاریم میفته که برای چیه. میگم ممنون و دوباره سرمو به شیشهی خنک میچسبونم. به این فکر میکنم که تا یک سال پیش کنار قبر الف روی زمین میشستم و براش قرآن میخوندم. الان حتی دستم نمیره که اون شکلات رو هم بردارم... قطار توی تونل میره جلو و همه جا سیاهه... 2. وقتی میان جلو و میخوان تو برداشتن بارهای چند کیلویی کمکم کنند؛ همراه باشند، به این فکر میکنم که من بارهای چند صد کیلویی رو خودم به تنهایی به دوش کشیدم، بی اختیار بهشون لبخند میزنم و رد میشم، آره... VibrateLife on the lineMy racing heartY...

    ادامه مطلب
  • از سری سر و ته ندارها (1)

  • نیلوبلاگ

    حدود ساعت 10 خسته و کوفته از راه رسیدم.از صبح دانشگاه و کلاس زبان بودم، گرسنه بودم و اگه قهوه و کیک قبل کلاس زبان نبود، تا حالا از حال رفته بودم. اما همه ی خستگی ها و فکر و خیال ها رو ریختم بیرون و با شوق در رو باز کردم و بلند سلام کردم. همون موقع ورود، گل جدید س، توجهم رو جلب کرد و ذوقم رو نسبت بهش بلند اعلام کردم.در یخچال رو باز کردم و کوبیده ی مزخرف سلف رو آوردم بیرون و از بچه ها تشکر کردم. در همون بین تلگرام رو هم چک کردم. م ساعت 7:30 با استادش قرار داشت! همراه با ایموجی خنده بهش پیام دادم چی شد؟ سالمی؟ 1 دقیقه بعد در اتاق رو زد و وارد شد.حالش نسبت به بعد از ظهر هم داغون تر بود و روی تبخال لبش هم پماد مالیده بود. اومد نشست و شروع به درد و دل کرد، دیگه بریده بود. بقیه ی هم اتاقی هام هم جم...

    ادامه مطلب
  • اندر نبود مادر و کمری که از تکالیف استاد "ش" خم شده!

  • نیلوبلاگ

    1. با این تصویر ذهنی، مکالمهی خیالی زیر را بخوانید. - ایمیل زدنات اذیتت نمیکنه؟ -- نه - اما دهن ما رو سرویس کرده حقیقتا:| 2. شب تاسوعا پسر عموم کنارم نشسته، بهم کیس معرفی میکنه، چرا اینقد تباهید خب؟:))))))))))))))))) 3. مامان بعد از 25 سال زندگی مشترک، برای اولین بار به صورت مجردی رفته سفر،اون هم به اصرار زیاد ما و تا لحظهی آخر نگران! فکر میکنم این نسل هیچ موقع تکرار نمیشه. 4. چرا وقتی میگم ...

    ادامه مطلب
  • چه در عهد بستن چه وقت گسستن، چه در اقتدار و چه وقت شکستن

  • نیلوبلاگ

    اصلا مهم نیست که 4 ساعت زل بزنی به یه نفر که مدام حرف میزنه و صغری کبری میچینه. اصلا مهم نیست که اولش با حسن نیت شروع کنی به صحبت باهاش اما بعدا ببینی چقد احمق بودی که یه چیزایی رو صادقانه گفتی. اصلا مهم نیست که شب جشن رو برای خودت زهرمار کنی. اصلا مهم نیست که کنار میدون، دلت پیش جمعیت باشه اما فقط...

    ادامه مطلب
  • تجربه های بی امان

  • نیلوبلاگ

    منتظر بودم،ناخودآگاه استرس داشتم.می دونستم اون از من بیشتر استرس داره.نمی تونستم درس بخونم.یه کتاب غیر درسی برداشتم و سعی کردم مشغول اون بشم،صفحه ها رو ورق می زدم و پاستیل می ذاشتم توی دهنم.پاراگراف ها رو دوبار دوبار می خوندم. کولرها رو امروز روشن کر...

    ادامه مطلب
  • وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید

  • نیلوبلاگ

    1.این ترم یه کلاس مجازی معارف طور دارم که کلا هر هفته فراموش میکنم که همچین کلاسی هم دارم،امروز هم نیم ساعت از شروع کلاس گذشته بود که تازه یادم افتاد،سریع لپ تاپ رو روشن کردم و وارد کلاس شدم،چون کلاس خیلی پرمحتواست منم از شرایط استفاده میکنم و معمولا در حین کلاس تلگرام چک میکنم!! چند وقتیه که نه سای...

    ادامه مطلب
  • فقط میشه اینقدر زجرآور خوب نباشی؟

  • نیلوبلاگ

    من آدم مستقلی بودم،همیشه همین بودم. پشیمون نیستم،بلکه اگه بخوام یه خصوصیت خوبم رو نام ببرم قطعا اولین چیزی که به ذهنم می رسه همین مستقل بودنه.ولی از یه جایی به بعد اطرافیانم دیگه فرق مستقل بودن و تنها بودن رو نفهمیدند. تنهایی هم انتخاب خودم بود،خودم انتخاب کردم که تنها باشم اما با هر کسی نباشم،استان...

    ادامه مطلب
  • دوست داشتنی های به وقت چهارشنبه 18 اسفند

  • نیلوبلاگ

    1.به این فکر میکنم که لذت اینجا نشستن و فایل صوتی گوش دادن و نوشیدنی گرمم رو مزه مزه کردن به دور از هوای سرد بیرون رو تا آخر عمر فراموش نخواهم کرد. 2.عاشق روزهایی هستم که هوا اینجوریه،یه جایی داره برف و بارون میاد و یه جای دیگه صاف تره،و تو از یه مکان سومی داری اون دو ناحیه رو نگاه میکنی،تجربه ی جالبیه تصور کردن همزمان این شرایط. 3.شاید دیدگاه سکسیستی به نظر بیاد اما بعضی وقت ها که وارد آشپزخونه ی خوابگاه میشم و بوی غذاهای روی گاز رو استشمام میکنم به این فکر میکنم که کاش مرد بودم و هر روز این لذت رو تجربه می کردم که وقتی میام خونه با بوی خوش غذا روبرو بشم،خیلی دردناکه که یه زن هیچ موقع تجربه ی کاملی از بوی خوب غذایی که خودش میپزه،نداشته باشه. 4. صدای آواز خوندن کارگری که روی ساختمون نیمه کار...

    ادامه مطلب