تلخِ تلخ - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 1:39
بوی یاس رازقی خوشبویی که تازه از گلدون افتاده بود و قورمهسبزی که الف پخته بود رو تبدیل به گلوله گلوله اشک کردم. اون در عوض نازم کرد و برام عود روشن کرد، نمیدونم تا کی این مرد میتونه این حد از تلخی رو تحمل کنه... Adblock test (Why?)
کجا با این عجله دختر قشنگ؟ - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 1:39
وقتی که فکر میکنی دیگه اون آخرش بود، مصیبت ازون بدتر که پیش نمیاد، روزگار بدمصب انگشت وسطش رو بهت نشون میده و میگه عه بذار بدترشم برات دارم. داغ اون یکی کمرنگ شده هان؟ بذار یه دونه جگرسوزترشو برات دارم. چقد جون سختیم دختر,. چقد پوستمون کلفته، چطور ازین مصیبت کمرمون خم نمیشه؟ چطور اینقدر راحت عزیزمون
از رنجی که میبرم - تاریخ: 1399/9/12 ساعت: 21:51
از نظر روحی به این احتیاج دارم که منتظر امضای کسی نباشم، منتظر هیچ نوتیفی نباشم،نخوام با جملههای مالشی(شما بخوانید مودبانه و التماسی) کارهام رو پیش ببرم، کارهایی که انجامش وظیفهی طرف مقابله. از نظر جسمی به این احتیاج دارم که چشمام 24ی به اسکرینهای متعدد زل نزنه وxa0ماتحتم از فشار نشستن طولانی خلاص ب...
هیولا - تاریخ: 1399/9/12 ساعت: 21:51
فردا این موقع، ممکنه ناراحت باشم، عصبی باشم، بی حوصله باشم، اما اینو مطمئنم که این هیولا یxa0ترسناکxa0استرس که از بس دلمو چنگ انداخته، رمقی برام نذاشته، دیگه نیست. و خب این مسئله برام غیرقابل تصوره. نمیتون
لعنت به ل.و.پ.و.س - تاریخ: 1399/9/12 ساعت: 21:51
امروز از اون روزها بود که مازوخیست درونم هی انگولکم کرد که برم یه زخم کهنه رو خراش بدم. رفتم از لای فولدرهای قدیمی، ویدئوی آخرین گردش خانوادگی قبل از مرگ الف رو پیدا کردم. تابستون 91. چند سالی بود که
کابوس - تاریخ: 1399/2/6 ساعت: 1:56
صدای سرفههای مامان کابوس این روزای منه. مادربزرگی که سهممون از عزاش فقط شنیدن خبر فوتش بود کابوس منه، استرس مدام و فکرای آزاردهنده کابوس منه، دلتنگی و نگرانی کابوس منه،xa0کاش تموم شنxa0این کابوسها، کاش صبح شه این شب.
خشم - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 13:20
هر چند ساعت یک بار بغض میکنم و درجا سعی میکنم توی نطفه خفش کنم. پر از حس پوچی و خشم و بغضم. توی یک هفتهی اخیر نتونستم کارم رو جلو ببرم از بس بیحوصله و بیتمرکز بودم. از تمام شرایط این یک هفته چیزی که دلم میخواد بمونه، خشمه. روز 21 دی 98 و خشم همراهش باید تا ابد بهxa0یادم بمونه.
خوشا فصلی که دور از غم... - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 13:20
خوشا فَصلی کِه دور از غمهَمَه کَه شُنَه وا شُنَهدَست وا دَست، سایَه وا سایَهشارَفتَه خُنَه وا خُنَهxa0 آقای مهدی ساکی چه کردی با این آهنگ با دلم. خَزُن زَرد ایسالُن نُوبَتی تَمُنِن بَهار از راه اَرسیدِن زندِگی چه جُنِن دوست دارم نوشتن توی وبلاگ روxa0جدی شروع کنم...
مثل یه گاوِ خستهام - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:08
به خوابها میشه اعتماد کرد یا چیزای واقعی؟ نکنه چیزایی که تو خواب میبینیم واقعیتر باشه... اگه اینجوری نیست پس چرا وقتی از خواب بیدار میشیم عذاب وجدان میگیریم؟ اگه همهچی الکیه پس این عذاب وجدان از چیه؟
از عجایبِ روزگار - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:08
هیچ موقع فکر نمیکردم مهمترین مسائل زندگیم تویxa0یه شب به شدت بارونی، توی یه فستفودی 10متری، نبش میدون آرژانتین، درحال به دندون کشیدن مرغ سوخاری تعیین بشن.xa0ترسناک نیست؟
تلاش برای بقا - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:08
خیلی وقتهاxa0کلی تلاش میکنم و کارای مختلف میکنم تا حالمو خوب کنم، گاهی هم اینجوری میشه که توxa0همین موقعی که فکرشو نمیکنم سرشار از لذت میشم. همین الان کهxa0از تراپی برگشتم، نشستم توی کلانا و خودمو به صب
This is my f...king tragedy - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
تمومش کن زن، تمومش کن - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
مینویسم و پاک میکنم، مینویسم و پاک میکنم و هیچکدوم به دلم نیست. هیچی نمیتونه عمق احساسم نسبت به کثافتی که درگیرش شدم رو بیان کنه. میخوام به خودم 2 هفته وقت بدم، 2 هفتهی طلایی رو بسازم. تا پارسال م
از من دیگر اثری در آینه نیست - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
خب دو هفته تموم شد:) اونجوری که پیش بینی کرده بودم نگذشت، همون اوایل کار فهمیدم که رویکردم اشتباهه. فهمیدم که یک عمر خودم رو در نقش قربانی در نظر می گرفتم و الان هم دارم همون رویه رو تکرار می کنم. در
از رنجی که میبریم - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
تیپیکال خانواده ی ایرانی اینه که تا وقتی توی خونه ی ما داری زندگی می کنی اختیارت دست ماست، تا ازدواج کنی و بری خونه ی شوهر. که در اینجا باید اشاره کرد که مفهوم نهانش اینه که اون موقع هم اختیارت دست شو
That night that you planned to go clear - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
نمیدونم با خودم به صلح رسیدم یا همهی اینا آرامش قبل از شروع جنگ اصلیه، اما احساس سِری عجیبی دارم. حس اینی که همه چی برات حل شده است، رها شدن از تناقضهای همیشگی زندگیت، حس عجیب و غیرقابل وصفیه. این ر
خندهاش عشق است و روح است و جان - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
میم همیشه به خندههام توی عکسها برچسب مصنوعی بودن میزد. حالا چند وقتیه که میگه خندههات طبیعی شده. ایمان بیاریم؟
از سری سر و ته ندارها (4) - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
سه روز هست که اومدم توی اتاق جدید، اتاقی که برای یک ماه و نیم مهمونش هستم. روز اول که به مرتب کردن وسایل و بشور و بساب بعد از سفر گذشت، روز دوم رو هم از صبح تا شب بیرون بودم، اما امروز از خواب بیدار ش
صرفا خواستیم ثبت شود. - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
-میای امروز؟ -میام:) وقتی هورمونهات بهم ریخته و داغونترینی، انگار یه تریلی از روت رد شده و حتی نای غر زدن هم نداری، استرس خفت کرده و حوصلهی خودتم نداری، وقتی شب قبل 4 ساعت هم نخوابیده و از صبح تا غ
در وصف نبودنها - تاریخ: 1397/12/17 ساعت: 22:44
همیشه غروبهای عاشورا خونهی مادربزرگ که بودیم، وقتی همه یکییکی وسایلشون رو جمع میکردند و سوار ماشین میشدند میرفتند، یه حس مزخرف غیرقابل وصفی داشتم. مثل اینکه قراره بقیهی زندگیم غروب عاشورای خونهی مادربزرگ باشه... + کاش اینجا جای بهتری بود، کاش ما آدمهای دیگهای بودیم. ++ بغضی که قراره تا آخر عمر بمونه...

برچسب‌های مرتبط

از نشانه های بارداری | از نشانه های ظهور امام زمان | از نشانه های آوایی در جدول | وای از آذر | واي از آذر | نارنجی پوش | نارنجی همان سیاه است | عزیزترین دنیا | عزیزترین عزیز دنیا | عزیزترین داداش دنیا