
+بعد از نوشتن پست یاد اینپست احمدرضا نخجوانی افتادم،نمیدونم الهام بخش بوده برام یا نه،به هر حال خوندنش قطعا خیلی بهتر از چرت و پرت هایی که من نوشتمه. کی اینقد بزرگ شدیم؟ کی زندگی اینقدر جدی شد؟ من دلم هنوز پیش اون دختر بچه ایه که با موهای لَخت قارچی صبح تا شب پا به پای پسرای فامیل می دوید و محض رضای خدا هیچ موقع سر زانوی پاهاش سالم نبود. باید به الف بگم،باید بهش بگم منِ 2 ماه پیش، الان،تو همین لحظه یه آدم دیگه شده،باید برم بهش زنگ بزنم بگم فردا ظهر از مدرسه که میاد ناهار بیاد پیشم.باید همه ی حرف های اون شبم رو پس بگیرم. همون شب تابستونی که تازه ترم تابستونیش تموم شده بود و شام دعوتش کرده بودم،باید بگم من دیگه آدم اون شب نیستم،تو هم نباش. آره باید بهش بگم زندگی جدی تر از اون موقعی شده که روی ...
ادامه مطلب