روز اول دانشگاه خود را چگونه گذراندید؟

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

امکانات وب

برچسب ها

حدود ساعت 10 خسته و کوفته از راه رسیدم.از صبح دانشگاه و کلاس زبان بودم، گرسنه بودم و اگه قهوه و کیک قبل کلاس زبان نبود، تا حالا از حال رفته بودم. اما همه ی خستگی ها و فکر و خیال ها رو ریختم بیرون و با شوق در رو باز کردم و بلند سلام کردم. همون موقع ورود، گل جدید س، توجهم رو جلب کرد و ذوقم رو نسبت بهش بلند اعلام کردم.در یخچال رو باز کردم و کوبیده ی مزخرف سلف رو آوردم بیرون و از بچه ها تشکر کردم. در همون بین تلگرام رو هم چک کردم. م ساعت 7:30 با استادش قرار داشت! همراه با ایموجی خنده بهش پیام دادم چی شد؟ سالمی؟ 1 دقیقه بعد در اتاق رو زد و وارد شد.حالش نسبت به بعد از ظهر هم داغون تر بود و روی تبخال لبش هم پماد مالیده بود. اومد نشست و شروع به درد و دل کرد، دیگه بریده بود. بقیه ی هم اتاقی هام هم جمع شدند دورمون. حالا 5 تا آدم بودیم با یه سری درد مشترک. توقعات بی حد و حصر و بیجای استادهای بی سواد و سطحی نگر، نگاه بالا به پایینشون، آینده ی مبهم و تیره و تارمون و.... م یک ساعتی موند و رفت، اون بین مامان هم زنگ زده بود که نفهمیده بودم. خودم دوباره زنگ زدم بهش. کوبیده رو گذاشتم روی گاز و رفتم صورتم رو شستم. سعی کردم غذا رو هول هولکی بخورم تا هم مزه اش رو نفهمم و هم زودتر چراغ رو خاموش کنم، چون بچه ها خوابیده بودند و میدونستم به نور حساسند. در همون حین به نون تکست میدم: فکر می کنم هیچ کس هیچ
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 18:19
برچسب‌ها :
1. دیشب تازه فهمیدم چه غلطی کردم و عمق فاجعه برام روشن شد. متاسفانه هفته‌ای 3 بار به مدت 1 ماه و نیم قراره این وضع تکرار بشه. 2. فکر می‌کردم همه چی جدی تر از این حرفا باشه.یعنی برای من جدی بود. راستش بعد از این همه کلاس زبان مختلف رفتن، قبل از کلاس استرس داشتم. اما بعد فهمیدم خبری نیست و همه چی مثل جاهای دیگه است. توی ذوقم خورد. 3. معلمم ازیناست که قیافه، حرکات، ادا و اطوار و نگاهش منو یاد یه نفر یا چند نفر میندازه، اما متاسفانه یادم نمیاد کی. شاید بعدا فهمیدم. مثل TA احتمالمون که جلسات آخر فهمیدم منو یاد کی مینداخت و دیگه سر کلاسش نرفتم. 4. خسته شدم از این‌که هر شب دارم تعهد میدم. لعنت به این خوابگاه.حس یه مجرم‌ بی‌گناه رو دارم. هر شب تعهد میدم که دیگه دیر نرسم و هر شب هم همون برگه‌ی کوفتی رو دوباره امضا می‌کنم. حس مسخره شدن بهم دست میده. راستش فقط برای این برگه رو امضا می‌کنم چون شرمم میشه از بحث کردن با آقای نگهبان پیر دم در. بیچاره برای یه لقمه نون و کاری که بهش دیکته شده، چرا باید غرغرهای امثال ما رو هم تحمل کنه؟ 5. به مرحله‌ای رسیدم که دلم می‌خواد شب که میرسم، فرد یا افرادی منتظرم باشند. وارد خونه‌ی خودم بشم، خونه‌ای با وسایل خودم، گلدون‌های خودم. نه یه اتاق عاریه‌ای با افرادی که خوبن اما همیشگی نیستند، متعلق به تو نیستند. حقیقتا خسته شدم از این وضع زندگی و چیزی که این مسئله
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:52
برچسب‌ها :
1. من که توی دانشگاه قبلی جزو ساده‌ترین دانشجوها بودم، اینجا بین این هم‌کلاسی‌های جدیدم جزو قرتی‌ترین افراد حساب میشم. جدا با این‌که لباس‌های پوشیده‌ای میپوشم اما گاهی اوقات احساس معذب بودن می‌کنم، اینا چرا فکر می‌کنن فقط باید مانتوی مشکی بپوشن؟ من که بیشترین وقتم توی دانشگاه و کتابخونه می‌گذره چرا باید خودم رو از نعمت پوشیدن لباس‌های رنگی و مختلف محروم کنم؟ همون که همیشه مقنعه سرمونه بس نیست؟  + تازه الان دارم فکر می‌کنم که فردا با این موهای قرمز چقدر توی چشم خواهم بود، اما doesn't matter,take it easy :)))) 2. جشن ازدواج دوستت فقط اونجاش که وسط پیست رقص با فحش با عروس حرف میزنی و کلا هر چقدر دوست داری دیوونه بازی درمیاری:D + عروس گفته عروسی دیگه دعوتمون نمی‌کنه، فک کنم تا اون موقع باید بچه‌های خوبی باشیم :))))))) 3. خیلی وقته دیگه توی گروه فامیلی حرف نمی‌زنم، هر از چند گاهی هم که چیزی میگم به غلط کردن راضی میشم، می‌میری این دهن بی صاحاب رو ببندی آخه؟ کاش کلا می‌شد باهاشون قطع رابطه کرد، همه جوره روی مخن! شاید هم من زیادی حساس شدم.
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : پنجشنبه 23 آذر 1396 ساعت: 14:52
برچسب‌ها :
1. بهم زمان بده، ابهام رو ازم بگیر و بهم دستاورد( achievement) بده، احساس خوشبختی می‌کنم.
2. مرسی از دوست عزیزی که حتی اسمش رو نمی‌دونم اما دیشب بعد از نیومدن اتوبوس، توی سرمای استخوان‌سوز و جای نه چندان امن، تا مترو همراهیم کرد و برام داستان فیلم شبیه موقعیتمون رو تعریف کرد تا سرگرم بشم و کلا بهم امنیت داد. قطعا یکی از خوش‌شانسی‌های زندگیم این هست که توی موقیعت‌های بد با آدم‌های خوبی روبرو میشم.
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 23:04
برچسب‌ها :
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :
با این‌که دیروز هر کی بهم می‌رسید و از اوضاعم مطلع میشد، امید به زندگیش یه 10 سالی بالاتر می‌رفت و بهم پیشنهاد خودکشی می‌داد، امروز نه تنها به خودکشی فکر نمی‌کردم خیلی هم خوب بودم، دیشب خیلی کم خوابیدم اما سرحال بودم. امروز حس کردم چقد هم‌کلاسیامو
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :
چند ماه هست که این مسئله‌ی معنای زندگی، بدجوری ذهنم رو درگیر کرده. خب قطعا ما به دنیا نیومدیم که بخوریم و بخوابیم و تولید مثل کنیم و بعد بمیریم و بشیم جزئی از خاک.( مادی‌ترین نوع تفکر رو در نظر گرفتم.) هر روز از خودم می‌پرسم پس برای چی داری جون می‌
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : شنبه 4 آذر 1396 ساعت: 16:56
برچسب‌ها :