روز اول دانشگاه خود را چگونه گذراندید؟ | بلاگ

روز اول دانشگاه خود را چگونه گذراندید؟

تعرفه تبلیغات در سایت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13

بهش گفتم دلم میخواد برم چتری‌هامو کوتاه کنم، اما مادربزرگ درونم اجازه نمیده.

گفت برو بزن، هر چی سنت میره بالاتر مادربزرگِ پیرتر و خرفت تر میشه ها :)

...
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13
دیروز ح زنگ زد و بعد از مدت ها نیم ساعت با هم تلفنی صحبت کردیم. ازم در مورد موضوعی مشورت گرفت، از ادمیشن هاش و فرایند فرسایشی که طی کرده و ... تعریف کرد. با هم خندیدیم، حرف های گاها جدی و تلخ زدیم و شاید بیشتر از همیشه سعی کردم از احساس واقعیم بهش بگم، بگم که چقدر برام آدم مهم و دوست داشتنی هست. بهش گفتم که منو در جریان اوضاع زندگیش قرار بده و شنیدن موفقیت ه...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13
دیروز یه روز کاملا معمولی بود، صبح رفته بودم کتابخونه، ناهار خورده بودیم، من قرمه‌سبزی فریزشده‌ی مامان و الف مرغ دست‌پخت باباش. چای بعدازظهرمون رو توی جای همیشگی نوشیده بودیم و الف رفته بود که به کلاس زبان فرانسه‌اش برسه. منم یک ساعت بعد وسایلم رو جمع کرده بودم تا به قرار ساعت 6:30ام برسم. هیچ موقع اون ساعت از کتابخونه نزده بودم بیرون، همیشه شب برمی‌گشتم که ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13
از کلاس برگشتم، ع 2 روزه از تبریز برگشته و من هنوز درست حسابی ندیدمش، دم در ایستاده، بغل و بوسش می کنم، لپش سرخ میشه، می خنده. هنوز کفش هامو درنیاوردم که شروع می کنه با ذوق از جلسه ی امروز کلاس تصویرسازیش صحبت کردن. میام تو، لباسام رو عوض می کنم، روی تخت لم میدم و به گوشیم ور میرم، ع هنوز داره تعریف می کنه و منم هر چند ثانیه سرم رو میارم بالا، لبخند می زنم و...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13
الان 2 هفته است با خودم میگم دختر کاش میشد یه کوله برداری، یه بلیط قطار بگیری و بری، فقط بری و دور بشی از همه چی. ارتباط برقرار کردن با آدم ها ازم انرژی می گیره، خوبه ها، اما خستم می کنه، مستهلکم می کنه، این که همش باید همه چی رو care کنی... اما نشد، یعنی خب به گزینه های ممکن فکر کردم و در نهایت کسی رو پیدا نکردم. از طرفی هم جرات تنها رفتن رو ندارم. دیگه نها...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : چهارشنبه 8 فروردين 1397 ساعت: 18:13
دیشب گفتم دختر تو باید فردا رو بترکونی، وگرنه حالا حالاها سرپا نمیشی. امروز از خودم و ارائه‌ام راضی بودم، با این حال که از بس سعی کردم بلند و با صلابت حرف بزنم، آخرش دیگه نفس کم آورده بودم، با این که اونقدر گرم شده بودم که از وقت تعیین شده تجاوز کردم، اما از خودم راضی بودم. استادم ازم راضی بود و برق رضایت رو توی چشماش می‌دیدم. من آخرین نفر بودم و بالاترین نمره رو بهم داد. اینش برام مهم نیست، همون برق رضایت حالم رو خوب کرد.گفته بودم که بهم دستاورد بده، هر چند کوچک... نسکافه‌ی عزیزم با شکلات تلخ 96% رو در حین گوش دادن به آلبوم قمیشی بلعیدم، فردا هم قراره دختر جانمان رو ببینم. بیخیال بقیه‌ی چیزا، با همینا حالم خوبه الان:)...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:01
طبق معمول پشت چراغ سر جهان کودک ترافیک بود و اتوبوس میلی متری حرکت می کرد. این خط اتوبوس معمولا خلوته. متوسط سنی مسافراش هم 50 سال هست. یه خانم میانسال روبروم نشسته و داره چرت میزنه. من در اصل نباید از این مسیر میومدم، اما اونقدر توی بی آرتی حواسم پرت بود که ایستگاه مترو رو رد کردم و مجبور شدم ته خط پیاده بشم و سوار این اتوبوس بشم و حالا این ترافیک لعنتی به پستم بخوره. جدیدا حسابی حواس پرت شدم و روزی حداقل 1 وسیله گم می کنم، دیگه صدای بقیه هم دراومده و عاشق صدام میزنن. اتوبوس نیش ترمز میزنه. اون طرف خیابون یه زوج جوون رو میبینم که از ساختمون شرکتی میان بیرون. منتظر تاکسی ایستادند. دختره بلند بلند حرف میزنه و حسابی تکون میخوره و جنب و جوش داره، پسره هم با شدت کمتری بهش واکنش میده. اینقدر حالشون با هم خوبه و صحنه ی قشنگیه که دوست دارم ثبتش کنم، اما هوا تاریکه و دوربین گوشیم یاری نمی کنه. بیخیال میشم و همینجوری نگاهشون می کنم، lara fabian میخونه If I let you love me و پسره یه بوسه میزنه روی پیشونی دختره، اتوبوس گاز میده و حرکت می کنه، کم کم ازشون دور میشم و از تیررس نگاهم کنار میرن، دوباره اتوبوس یه نیش ترمز میزنه، یه مرد میانسال خم شده و داره از بین شمشادهای بلوار، آشغال جمع می کنه. بعد از توقف چند ثانیه ای، اتوبوس از اونم می گذره. خانم روبروییم هنوز سرش داره بالا پایین میشه و چرت می...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:01
1. دور میز نشستیم و صدای قهقه‌هامون فضای رستوران رو پر کرده. الف مدام سیگار میکشه، چندین بار گوشیش زنگ میخوره و این بین همراه با ما یا شاید بلندتر قهقهه میزنه. وقتی میاییم بیرون، وقتی تعداد بچه‌ها کم‌تر و کم‌تر میشه، تازه میگه چقد حالش بده. غبطه میخورم بهش. به این که اونقدر هوش هیجانی بالایی داره که میتونه احساساتش رو کنترل کنه و با دپرس شدن تو رستوران، گند نزنه به کل روز ما. 2. وصل نبودن به هیچی هم عالمی داره... این که همه چی رو ول کنی و با خودت روراست باشی. این‌که فاکینگ عذاب وجدان‌های الکی رو بذاری کنار و رها بشی. رهایی هم عالمی داره. آدمِ این روزها شبیه هیچ دوره‌ای از زندگیش نیست. ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:01

با عجیب‌ترین، غیر قابل‌ پیش‌بینی‌ترین، رک‌ترین و بی ملاحظه‌ترین آدمی که تا حالا شناختم، قرار کتابخونه گذاشتم.


?what am I doing with myself

+ فکر کنم به بزرگترین چالش ارتباطی زندگیم تبدیل بشه!

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 15:01